دفاعیدم؛ 19.5

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت توسط حامد |

چون آسمان ز تو برتر خیال نتوان بست

این اطلاعیه یک جلسه دفاع است.
دفاع شتری است که روی هر دانش‌جویی خواهد خوابید.

عنوان پایان‌نامه
تحلیل منطقی برهان وجودی آنسلم بر پایه تصورپذیری
دانش‌جو
حامد قدیری
استاد راه‌نما
داود حسینی
استاد مشاور
محمد سعیدی‌مهر
استادان داور
لطف‌الله نبوی ـ محمود مروارید

زمان: یک‌شنبه 15 بهمن‌ماه ساعت 13

مکان: دانش‌گاه تربیت مدرس ـ‌ دانش‌کده علوم انسانی ـ طبقه چهارم ـ سالن دکتر میرحسنی


چکیده
برهان آنسلم یکی از نمونه‌های نامور برهان وجودی است که می‌کوشد وجود «آن‌چه فراتر از آن قابل تصور نیست» را اثبات کند. در نگاره حاضر، چهار مورد از صورت‌بندی‌های منطقی این برهان مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ نخست به صورت‌بندی اوپنهایمر و زالتا (1991) پرداخته می‌شود که با ارائه یک مدل مبتنی بر تصورپذیری و در نتیجه بازسازی یک زیربرهان، تلاش می‌شود فاصله میان متن آنسلم و مقدمات نویسندگان پر شود. بر اساس این زیربرهان، یکی از نقدهای وارد بر این برهان ـ مسئله امکان خدای آنسلمی ـ نمود یافته و پاسخ‌های محتمل به آن بررسی می‌شوند. در فصل پایانی کار، به‌اختصار صورت‌بندی‌های میلیکان (2004)، لوئیس (1970) و کینگ (1984) گزارش و بررسی می‌شوند که طی آن، نگارنده می‌کوشد نقدهایی بر این صورت‌بندها وارد کند. در پایان، تلاش می‌شود با ایجاد تغییراتی در برهان وجودی، صورت‌بندی نوینی ارائه شود که بخش عمده‌ای از نقدهای وارد بر صورت‌بندی‌های پیشین را پاسخ دهد. با این حال، چنین به نظر می‌رسد که این صورت‌بندی ـ در به‌ترین حالت ـ اثبات می‌کند که خدای آنسلمی در ذهن واجد ویژگی «وجود در خارج» است. اما نقد مهمی که پیرامون «فرض تعدی ویژگی‌ها» مطرح می‌شود، نشان می‌دهد که نه‌تنها این صورت‌بندی‌ها، بل‌که بخش عمده‌ای از صورت‌بندی‌های برهان وجودی آنسلم با مشکل مواجه خواهند شد.



واژگان کلیدی: برهان وجودی آنسلم، تصورپذیری، جهان‌های ممکن، جهان‌های ناممکن، منطق آزاد، منطق موجهات، اشیای التفاتی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت توسط حامد |

بی‌تو از کوچه و بازار دل‌م می‌گذرم، حرفی نیست
دست در دست دل‌ از آب و گل‌م می‌گذرم، حرفی نیست

باد از کوله‌ی پرخاطره‌م یاد تو را غارت کرد
در پی خاطره‌های تو چنین دربه‌درم، حرفی نیست 

زوزه‌ی باد دی و چرخش برگی که دگر خواهد مرد
شده پارودی آن گردش مستانه و آن روح غزل‌خوانی من
و چنین است، گذارند همه سربه‌سرم، حرفی نیست 

"مرغ باغ" و "ملکوت" و همه‌ی "عالم خاکی" یک‌سو
من که دل‌بسته آن موی تو از صبح ذرم، حرفی نیست

و چه سخت است برای تو به تأبید بخوانم، وقتی
بین من تا به خیال تو بسا ... می‌گذرم، حرفی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت توسط حامد |

اندر اشعار شیخ بهایی می‌گویند که فارسی‌زبانان مدح‌ش می‌کردند که شعرهای فارسی‌ش متوسط است اما اشعار عربی‌ش بسیار عالی است؛ عرب‌زبان‌ها نیز تمجیدشان چنین بود که شعرهای عربی‌ش خیلی درخشان نیست اما ستاره شعر فارسی است. 

ماجرا، ماجرای خودم است. هیچ‌گاه نتوانستم بگویم: "من یک دانش‌جو هستم." اصلا من و این طبقه فرق داشتیم. از آن سو هیچ‌گاه مهر طلبگی را هم نپذیرفتم. شاید از نگاه دوستانی که در حوزه و دانش‌گاه می‌شناختندم، چونان شاعری ِ شیخ بهایی بوده‌ام. نمی‌دانم البته.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت توسط حامد |

بهت سربریدگی

یادم نمی‌آید چه کسی تعریف می‌کرد برای‌م اما فقط می‌دانم که به خرم‌شهر مربوط بود؛ به‌ روزهای ابتدایی حمله عراق به خرم‌شهر. می‌گفت دیده بود که مردی سوار بر دوچرخه‌ی کاکاموجه می‌رود و ناگاه صدای سوت توپ یا خم‌پاره‌ای و وقتی گردوغبار می‌خوابد، می‌بیند که دوچرخه‌سوار هنوز رکاب می‌زند بی‌که سری بر بدن داشته باشد. نهایتا ً هم چند قدم جلوتر بر زمین می‌افتد. 

انگار می‌کنم که دوچرخه‌سوار ِ قصه خودم باشم. دارم سوت‌زنان رکاب می‌زنم که ناگاه صدایی و اندکی بعد، دردی فراگیر در ناحیه گلو و احتمالا اندکی بعد، مرگ. دقیقا کدام لحظه خواهم مرد؟ وقتی که گوش‌تاگوش ِ سرم بریده می‌شود یا زودتر؟ آیا بعد از بریده شدن سرم، چشم‌هام به مغزم پیغام می‌فرستند؟ در این صورت، آیا به چشم خویشتن خواهم دید که دست و پای‌م از من دور می‌شوند؟ من کدام‌م؟ سر یا دست‌و‌پا؟ 

فارغ از خون و درد و مرگ، تجربه جالبی است دیدن این‌که خودت از خودت دور می‌شوی.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت توسط حامد |

۱۱ اکتبر ۲۰۱۲

استدلالی عاشقانه ـ مبهم از نظر صدق و اعتبار ـ برای جهان پسین

شاید کسی بتواند برای اثبات وجود جهان پسین، چنین استدلال کند:

در طول تاریخ عاشقان ِ بسیاری زیسته‌اند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک نگذاشته‌اند که به معشوق برسند؛ یا بدتر از آن، با وجود گداختگی دل ِ عاشق، معشوق از ماجرای عشق بی‌خبر بوده است. برای سادگی بیاییم چنین حالتی را تصور کنیم که فرهاد عاشق شیرین می‌شود اما شیرین، با خسرو ازدواج می‌کند و از بد ِ حادثه، فرهاد می‌میرد بی‌که از وصال بهره‌مند شود.

فرهاد تا آخرین لحظه زندگی‌ش در فکر ِ خود به شیرین می‌اندیشیده و نمی‌توانسته قبول کند که وصالی به دست نمی‌آید. با خود می‌گفته: "مگر می‌شود این عشق، عبث و بیهوده بوده باشد؟" پس نتیجه می‌گیرد که عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را؛ چرا که این عمر طی نمودیم، در حسرت وصال. پس وجود جهان پسین به‌ترین نتیجه است برای فرهاد. از آن‌جا که هر انسانی که عاشق باشد و عشق‌ش مستدام و البته وصالی حاصل نشده باشد، چنین حسی دارد، پس این حس، مختص به فرهاد نیست و عمومی است.

شاید خلاصه استدلال این‌گونه باشد:
1. وجود داشته‌اند عاشقانی که به معشوق نرسیده‌اند و تا لحظه مرگ، در شوق وصال بوده‌اند.
2. چنین عاشقی با خود می‌گوید: "برای‌م متصور نیست که با وجود میل شدید قلبی‌م، هیچ‌گاه وصال حاصل نشود."
3. پس باید آنا ًمایی بعد از وفات وجود داشته باشد که در آن وصال حاصل می‌شود.
4. پس بعد از وفات، جهانی دیگر وجود دارد.

این استدلال، کمی مبهم است البته؛ هم از جهت صدق مقدمات و هم از جهت اعتبار کلی. مناقشه‌برانگیز‌ترین گام‌ش هم سطر دوم است که شاید کسی بگوید، کجا عاشقان چنین چیزی با خود می‌گویند. با این حال، ظاهری پذیرفتنی دارد. اما ته ِ قلب‌م حس می‌کنم پذیرفتن این استدلال، منطقی نیست و صرفا شاعرانه است.

چه تفاوتی است بین این استدلال و استدلالی که برخی متکلمان برای جهان آخرت آورده‌اند مبنی بر این‌که: 
"انسان حس بقا دارد؛ پس، به سبب حکمت الاهی، جهان آخرتی وجود دارد که این حس را ارضا کند."؟

گمان می‌کنم از نظر ضعف و قوه، هر دو در یک اندازه هستند. هر دو از یک مقدمه روان‌شناختی استفاده کرده‌اند. از آن‌جا که در پذیرفتن استدلال نخست، کمی مردّدم، استدلال دوم را هم با تردید می‌نگرم.

پ.ن: در استدلال معروف متکلمان، از "حکمت الاهی" استفاده شده است که قرار دادن چنین احساسی، بی‌دلیل نبوده است. فکر نمی‌کنم این نکته، تمایزی بین این دو استدلال ایجاد کند. چرا که در اولی نیز می‌توانیم به پشتوانه حکمت الاهی استدلال را پیش ببریم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت توسط حامد |

اندر حساسیت دینی و اعتراض به توهین


عرب‌ها کنایه‌ای دارند که می‌گوید: «فلان ٌ جبان الکلب». ترجمه تحت‌اللفظی‌ش می‌شود: «سگ فلانی ترسوست» اما معنای کنایی جالبی دارد. "جبان‌الکلب" کنایه از بسیار کریم بودن است که غریبه‌ها هم از کرم‌ش بی‌نصیب نیستند. سگ‌ش تا غریبه‌ها را دیده است، پارسیدن آغاز کرده اما صاحب ِ کریم، توبیخ‌ش کرده که «ساکت باش! میهمان است». این واقعه آن‌قدر تکرار شده که سگ، بیم‌ناک است. غریبه را هم که می‌بیند، می‌ترسد که پارس کند و صاحب‌ش مذمت‌ش کند.

روزهای پیش، سفارت‌خانه‌های ایالات متحده دست‌کم در دو کشور ِ مصر و لیبی مورد تهاجم مسلمانان معترض قرار گرفت. سفیر آمریکا در لیبی و چند دیپلمات دیگر نیز کشته شده‌اند. اعتراض مسلمانان به چیست؟ به ساخت فیلمی اهانت‌آمیز نسبت به پیام‌بر اسلام. بحث از این‌که این حرکت خوب است یا بد را کنار می‌گذارم. این واکنش را یک حرکت دینی می‌دانم و پرسش اصلی‌م ـ در ادامه ـ این است که چرا چنین حرکتی در ایران اتفاق نیفتاد (یا اگر افتاد، دیر افتاد).

چند دلیل خرده‌ریز دارم برای‌ش. آن‌ها را می‌گویم و بعد، می‌روم سراغ دلیلی که به‌گمان‌م «عمده» است. یکی از دلایل کوچک آن است که مردم دست‌رسی به ماه‌واره و اینترنت ندارد که مثلا ببینند چه فیلمی اکران شده و چه فیلمی در تلویزیون‌ها پخش می‌شود. طبیعی است که نسبت به وجود چنین فیلمی بی‌خبر باشند. دلیل دیگر هم آن است که شاید مردم احساس می‌کنند خبرهای مهم‌تری مثل قیمت دلار و ارز یا پرداخت یارانه وجود دارد که ذهن را آن‌چنان پر می‌کند که جایی برای حساسیت به اخبار دیگر نیست.

اما دلیل عمده‌م چیست؟ مردم، حکومت را متولی دین دیده‌اند و اعتراض دینی را هم بر عهده آن‌ها می‌دانند. نهایتا اگر متولی دین، از مردم بخواهد که به خیابان بیایند، می‌آیند برای اعتراض. متدینان منتظر می‌مانند تا سازمان‌هایی مثل تبلیغات اسلامی یا بسیج دانش‌جویی حرکتی را سازمان‌دهی کنند و سپس در آن شرکت کنند؛ مثلا بعد از نماز جمعه یا اجتماع بسیج دانش‌جویی در مقابل فلان ساختمان. از سوی دیگر، مردم نسبت به این‌که واکنش‌شان چه تاثیری دارد، چونان همان کنایه عرب شده‌اند که در بالا گفته‌ام. از آن‌جا که حکومت دینی است، مردم بار ِ مسئولیت واکنش نشان دادن یا ندادن را به گردن حکومت انداخته‌اند. مردم می‌ترسند که نکند جایی اعتراض‌ برآمده از حس دینی را نشان دهند اما مصلحت حکومت در آن نبوده باشد.

به گمان‌م این فرآیند، یک نتیجه خوب و یک نتیجه بد دارد. نتیجه خوب‌ش آن است که در صورت درست کنترل کردن هیجانات مردم توسط سازمان‌های دست‌اندرکار، می‌توان به‌خوبی آن‌ها را هدایت کرد. اما نتیجه بدش آن است که فرد نسبت به ابراز احساس دینی‌ش قفل می‌شود. نمی‌داند که کجا اعتراض کند و کجا نه. سلوک فردی دینی‌ش را گم می‌کند. تشخیص ِ مسئله را بر عهده فردی دیگر می‌گذارد و لزومی ندارد که تشخیص فرد دیگر، لزوما تشخیص مطابق با واقع باشد. در این موقعیت، کم‌ پیش می‌آید که فردی احساس وظیفه دینی کند و مثلا جمعیتی، صرفا به خاطر جمع شدن آحاد متدینان تشکیل شود.

احساس می‌کنم یکی از نتایج نچسب این‌که حکومت به‌عنوان متولی دین اعمال نظر کند، آن است که کمی از حساسیت افراد نسبت به دین‌داری‌شان کاسته می‌شود و آن را وظیفه کسی غیر از خودشان می‌دانند.

پ.ن1: این‌که کنایه عرب، از «سگ» استفاده کرده و من در متن از آن کنایه استفاده کرده‌ام، هیچ قصد توهینی در کار نبوده است. صرفا قرار بود فرآیند از دست دادن حساسیت را نشان دهم.
پ.ن2: اهمیت این مطلب برای من چیست؟ این‌که دین‌داری ـ و به تبع آن: حساسیت دینی ـ را دست‌کم مفید می‌دانم. اما این‌که نحوه نمایش دادن این حساسیت چه‌طور باشد، بحثی است دیگر. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت توسط حامد |

بچه‌تر که بودیم، لیگ فقط استقلال و پرسپولیس بود. جدال، جدال بردها بود. یکی اگر در این میانه مساوی می‌گرفت، هواداران‌ش دل‌خور می‌شدند که از کورس عقب مانده‌اند. یک‌سال یادم است استقلال نزدیک بود رکورد فصل بدون شکست را بزند که البته نزد.

سال‌ها گذشت. خیلی‌ها گفتند لیگ از دوقطبی بودن درآمد. اما چه‌طور این طور شد؟ آیا بقیه قوی شدند؟ خیر ... تیم‌های استقلال و پرسپولیس تضعیف شدند و کلی پول ریختند توی حلق سپاهان با مدیریت ساکت. جای این‌که تیم‌های دیگر را بالا بکشند، دو تیم مطرح را کشیدند پایین. لیگ یک‌دست شد اما چیزی شبیه دسته یک. 

فوتبال ایران، سال‌ها پیش، توی آسیا مطرح بود. دم 2006 که به شانزدهم یا هفدهم جهان رسیدند. در آن موقع، کسی مدعی نشد که باید خرج فوتبال را کم کرد و به دیگر تیم‌ها پرداخت؛ داشت آرزوی دیرینه شکست آمریکا را تداعی می‌کرد. داشت حسرت بودن در کشورهای برتر را تحقق می‌بخشید اما بحبوحه مدیریت فوتبال آغاز شد.

مدیران جدید فوتبال آمدند. فوتبال را به گند کشیدند. حالا هم فوتبال چندش‌آور شده بود و هم ثمره حضور ساکت در سپاهان نمایان شد: بالا رفتن نجومی دست‌مزدها. یادشان رفته بود که وقتی کسی پول زیاد خرج می‌کند تا تیم‌ش را ببندد، فی بازار را بالا می‌برد. حالا هم فوتبال گندیده بود و هم بازی‌کنان میلیاردری شده بودند. در این برهه، شروع کردند سروصدا که میلیاردها را جمع کنیم و بدهیم به ورزش‌های دیگر. نگفتند که ورزش‌های دیگر مثل احسان حدادی است که پول می‌دهند به‌ش و می‌رود توی بیابان ـ به قول رقیب‌ش ـ بی‌سرو‌صدا تمرین می‌کند و خودش، خودش می‌شود. 

چرا والیبال و بسکتبال ـ به‌عنوان ورزش‌های گروهی ـ موفق می‌شوند اما فوتبال نه؟ گفتن ندارد که فوتبال با میلیون‌ها آدم سروکار دارد. راست ِ دست سیاست‌مدار است. کافی است نیم‌نگاهی بیندازیم به هیئت‌مدیره‌های تیم‌ها و البته پدیده این یکی، دو سال: سردار رویانیان.

فوتبال را دونده می‌چرخاند. همه می‌نالند ازش اما وقتی موعد انتخابات فدراسیون می‌شود، انتخاب‌کنندگان سگ را بغل می‌گیرند از ترس گرگ. کفاشیان را ـ با آن سابقه بی‌ثمر مدیریت‌ش بر فوتبال ـ فوتبالی‌تر از بقیه می‌دانند و دوره بی‌ثمری فوتبال تمدید می‌شود.

یادمان باشد وقتی می‌خواهیم عدالتی بین چیزهایی برقرار کنیم، شاخص را پایین نکشیم؛ بل بقیه را بالا بکشند. فوتبال را به گند نکشند تا دادشان دربیاید که به بقیه ورزش‌ها هم چیزی برسد.

پ.ن: دوستی حرف جالبی زد. مقایسه افتخارآفرینی وزنه‌برداری با فوتبال و حکم به پرثمرتر بودن وزنه‌برداری، حرفی است بی‌معنی. فوتبال، یک‌سال، هر هفته قرار است نشاط بیافریند برای جامعه. وزنه‌برداری اما هر چند سال یک‌بار بار نشاط یک شب ِ جامعه را بر دوش می‌کشد. هدف از ورزش، صرفا افتخارآفرینی نیست؛ تزریق نشاط به جامعه است که البته با گند زدن به فوتبال و حرص دادن جوان‌ها ـ وقتی که به میلیاردی گرفتن بازی‌کنان می‌اندیشند ـ بیش‌تر نشاط‌سوز است تا نشاط‌آور.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت توسط حامد |

۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲

بگوییم «طلبیدند بروم مشهد» یا «شرایط جور شد بروم»؟

آقای الف یک فرد دین‌دار سنتی است. چند سالی است نتوانسته به مشهد سفر کند. می‌گوید: "امام رضا نطلبیده است."
دو روز بعد، میسر می‌شود که برود. این بار می‌گوید: "امام رضا طلبید."

آقای ب یک فرد غیر «دین‌دار سنتی» است [اعم از دین‌دار متجدد (چنین تعبیری معنی دارد؟) یا غیردین‌دار]. داستان را می‌بیند. در حالت اول می‌گوید: "شرایط برای رفتن آقای الف جور نبود." در حالت دوم می‌گوید: "شرایط برای رفتن آقای الف جور شد."

تمایز این دو دیدگاه در مفهوم ِ دینی «طلبیدن» است؛ مفهومی که به‌گمان‌م در این داستان، نه اثبات‌پذیر است و نه ابطال‌پذیر. البته اثبات و ابطال در فضای متداول مدنظرم است. بدین ترتیب، این‌که من بمیرم و مثلا بعد از مرگ بفهمم که طلبیدن معنا داشته یا نه، تاثیری در ابطال‌ناپذیر بودن و اثبات‌ناپذیر این مفهوم ندارد.

در مقایسه بین این دو دیدگاه، مانده‌ام. نگاه آقای ب قوی است چون مفهومی ابطال‌ناپذیر یا اثبات‌ناپذیر را شامل نمیشود. نگاه آقای الف هم برـ‌‌هوا نیست چون احساس می‌کنم قرار نیست هر مفهومی که ابطال‌ناپذیر یا اثبات‌ناپذیر باشد، معدوم تلقی شود. 

فکر می‌کنم انتخاب بین این دو دیدگاه ـ صرف‌نظر از دیگر مباحث الاهیاتی ـ صرفا مبتنی بر تصمیم است؛ تصمیم بگیرم مثل آقای الف نگاه کنم  و یا چونان آقای ب. هر تصمیم هم احتمالا مزایا و معایبی خواهد داشت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت توسط حامد |

وقتی چنین نگاهی به مقوله دین ـ درواقع چنین گذاری از نگاه دینی ـ را می‌بینم ناخواسته یاد تصویرهایی از این جنس [گرافیتی] می‌افتم که در آن گویا زندگی گسترده‌ای در جایی دیگر به‌گرمی و ابهت در جریان است؛ اما پس از مدتی می‌فهمند که چه سرد و خاموش است آسفالت.


"یکی از مشهورترین و رساترین عبارات درباره دیدگاه اگزیستانسیالیستی را برتراند راسل که به‌ندرت بدین صفت شناخته می‌شود، عرضه کرد. او در مقاله «عبادت انسان آزاد»، بی‌معنایی جهان را که به اعتقاد وی علم جدید باعث آن شده است، چنین توصیف می‌کند:
این‌که انسان ساخته عللی است که آن علل هیچ پیش‌فرضی درباره غایتی که بدان نایل می‌شدند، نداشتند؛ این‌که خاست‌گاه‌ش، رشدش، امیدها و ترس‌هایش، عشق‌ها و باورهایش چیزهایی جز نتیجه ترکیب اتفاقی اتم‌ها نیستند؛ این‌که هیچ گرمی، هیچ فداکاری و شجاعت، هیچ شور اندیشه و احساس نمی‌تواند زندگی شخص را پس از به خاک‌سپاری محافظت کند؛ این‌که تمامی تلاش‌های اعصار، تمامی فداکاری‌ها، تمامی الهام‌ها، تمامی روشنی‌های خیره‌کننده نوع انسان، مقدر است که در مرگ گسترده منظومه شمسی به خاموشی گراید؛ و این‌که تمامی قصر دست‌آوردهای بشری ناگزیر باید در زیر آوار عالم به خرابی انجامیده مدفون شود ـ تمامی این امور، اگر نگوییم کاملا بی‌چون و چراست، آن‌چنان قریب به یقین است که هیچ نظام فلسفی‌ای که آن‌ها را انکار کند، نمی‌تواند امید به بقا داشته باشد."

باور به خدا | ص73 (مقدمه مترجم) | جورج مورودس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت توسط حامد |