كنارم پيرمردي نشسته بود و روبروم، جوانكي بيست و هفت، هشت ساله. هوا گرم بود. هر از گاهي پيرمرد بطري آب را به دهانش ميگرفت و هورتهورت آب ميخورد. خيلي تشنهم بود و ح
جوانك خودش را باد ميزد و پيرمرد زيرلب غرغر ميكرد. باب صحبت را باز كرد و از مشكلاتش گفت. ميگفت بعد از بيست و هفت سال، كار كردن، اخراجش كردهاند. ميگفت بهانهشان اين بود كه بهرهوريمان پايين است. ميگفت و قلپقلپ آب ميخورد. ناراحت ميشدم از حرفهاش و حسوديم ميشد به بطري آبش.
ميگفت: من هيفده شهريور هم توي خيابونها بودم. يه جا گير افتاديم. تيراندازي كردن طرفمون. بغلدستيم آخ گفت و افتاد زمين. نگاه كردم؛ گردنش تير خورده بود.
اين را گفت كه بگويد براي اين انقلاب سابقه داشت. بعد، آهي كشيد: اما حقمون نبود. حقمون نبود بندازنمون بيرون. حقمون نبود.
دوباره قلپقلپ آب خورد و از پنجره بيرون را نگاه كرد.
جوانك هم دم گرفته بود و از مشكلات ميگفت. خندهم گرفت. اين كجا و آن كجا.

