تبليغاتX
بن بست - این کجا و آن کجا
Blogfa.com
این کجا و آن کجا
جمعه بیست و ششم تیر 1388 - - حامد

كنارم پيرمردي نشسته بود و روبروم، جوانكي بيست و هفت‌، هشت‌ ساله. هوا گرم بود. هر از گاهي پيرمرد بطري آب را به ‌دهان‌ش مي‌گرفت و هورت‌هورت آب مي‌خورد. خيلي تشنه‌م بود و ح

جوانك خودش را باد مي‌زد و پيرمرد زيرلب غرغر مي‌كرد. باب صحبت را باز كرد و از مشكلات‌ش گفت. مي‌گفت بعد از بيست و هفت سال، كار كردن، اخراج‌ش كرده‌اند. مي‌گفت بهانه‌شان اين بود كه بهره‌وري‌مان پايين است. مي‌گفت و قلپ‌قلپ آب مي‌خورد. ناراحت مي‌شدم از حرف‌هاش و حسودي‌م مي‌شد به بطري آب‌ش.

مي‌گفت: من هيفده شهريور هم توي خيابون‌ها بودم. يه جا گير افتاديم. تيراندازي كردن طرف‌مون. بغل‌دستي‌م آخ گفت و افتاد زمين. نگاه كردم؛ گردن‌ش تير خورده بود.

اين را گفت كه بگويد براي اين انقلاب سابقه داشت. بعد، آهي كشيد: اما حق‌مون نبود. حق‌مون نبود بندازن‌مون بيرون. حق‌مون نبود.

دوباره قلپ‌قلپ آب خورد و از پنجره بيرون را نگاه كرد.

جوانك هم دم گرفته بود و از مشكلات مي‌گفت. خنده‌م گرفت. اين كجا و آن كجا.   


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA