آن اسب مرد
چشم چپ اسبش كور بود. برايش علوفه ميريخت اما آرامآرام، علوفهها را از سمت چپ برميداشت تا اسب نبيند. اسبش از گرسنگي مرد. خدا را شكر كرد كه چند بسته از علوفههاش هدر نرفت.
چشم چپ اسبش كور بود. برايش علوفه ميريخت اما آرامآرام، علوفهها را از سمت چپ برميداشت تا اسب نبيند. اسبش از گرسنگي مرد. خدا را شكر كرد كه چند بسته از علوفههاش هدر نرفت.
مترو شلوغ بود. ايستگاهها را ميشمردم كه زودتر برسم صادقيه تا از متروي كرج جا نمانم. توي ايستگاهي، دختركي هشت، نه ساله وارد شد و با صدايي آرام چيزي گفت. نميفهميدم چه ميگويد اما دستش پر بود از برگههاي فال حافظ. فال ميفروخت.
مرد ميانسالي صداش كرد. معاملهاي كردند انگار و دخترك برگه فالي به مرد داد. مرد اما عصباني شد و سرش داد كشيد: خودم برميدارم. و بعد لجبازانه گفت: اصلا نميخواهم.
دخترك ايستاده بود. گردنش را كج كرده، به مرد التماس ميكرد. اما مرد با لبخندي سر تكان داد و به مسافر ديگري گفت: انگار طلبكاره! جوري نگاه ميكنه انگار ميخواد بزنه زيرگوشم. دخترك همچنان ايستاده بود. خانم مترو! پيج كرد كه استگاه صادقيه است و درها باز شدند. پياده شديم. دخترك تنها ماند با برگههاي فال حافظ.
همین مطلب در
چند وقت است سرم شلوغ است. نتوانستهام بنویسم. اما فعلا زنده ام. تازه! کمکم میخواهم اسبابکشی کنم به اینجا . اسمش نردبام است. قرار گذاشتهام كه ساده باشد. اگر توانستید آنجا هم سری بزنید.
چندقدم جلوتر از من بود. هر دومان عجله داشتيم. ميخواستيم زودتر به مترو برسيم. يك لحظه ايستاد و بعد، رفت كنار گدايي كه آنجا نشسته بود. دست كرد توي جيبهاش و گشت. من رد شدم ازش اما صداي برخورد سكه با كاسه گدا را شنيدم. انگار از نيممتري سكه را انداخته بود توي كاسه. صداش قشنگ نبود. شايد اگر دستش را پايينتر ميآورد، بهتر بود
چرخ ميزدم توي وبلاگها. وبلاگ قزوه را باز كردم و از آنجا لينك شدم به وبلاگ سید حسن حسینی. فكر كردم كسي به اسم او وبلاگ مينويسد. اما تاريخ را كه نگاه كردم مطمئن شدم. آخرين نوشتههاي خودش بود، در اولين روزهاي بهار 83.
ماجراي اين چراغهاي چارراه
خندهآور است.
كارشان هدايت است
روز و شب ولي نشستهاند
تازه،
آن زمان كه سبز ميشوند،
بيسبب بهارياند
چون كه جوي و آبراههاي
زير پايشان كشيده نيست
شهر كوچكي را فرض ميكنم كه مردمش سه نوع عادت دارند:
الف) هروقت از كنار كسي رد شوند و خوششان نيايد ازش، به صورتش تف مياندازند.
ب) اگر كوري وسط خيابان مانده باشد حتما او را كمك ميكنند.
ج) به علت آلودگي هوا ماسك ميزنند.
يك نفر مصلح وارد اين شهر ميشود. ميخواهد عادات مردم را تسويه كند. اولي را از بين ميبرد. دومي را تشويق ميكند و سومي را تاييد ميكند اما نه به دليل اخلاقي.
حالا اين شهر و مصلح را با مكه و رسول مقايسه ميكنم. بسياري از سنني كه از رسول براي ما نقل شده شبيه آداب و رسوم قومي است؛ مثل احترام خاص به درخت نخل. انگار برخي از سنتها مثل همان ماسكزدناند كه خاص يك منطقه است و تاييد آن دليل شرعيت آن نيست. حالا چهطور اين سنتها را سنن شرعي جدا كنيم؟
من بودم و نريمان و حسين. زير باران ايستاده بوديم منتظر تاكسي. پيكاني آمد و ترمز كرد. من بعد از نريمان و حسين سوار شدم. در را كشيدم اما بسته نشد. محكمتر كشيدم. صدايي داد و انگار بسته شد.
توي ماشين بوي سيگار ميآمد. شكل و قيافهش قديمي بود. مدل 50 يا شايد كمتر. آينه هم نداشت. فقط آينه كنار راننده داشت كه بخار پوشانده بودش. راننده هم پسري بود بيست و چند ساله.
هنوز به مقصد نرسيده بوديم. نريمان ميخواست اسكناسي به راننده بدهد. راننده متوجه شد. گفت: كرايه من خيلي سنگينه. بايد شب دو ركعت نماز برا من بخوني. نذر دارم. اگر هم نخوني مديوني. و پول را پس زد.
پياده شديم و خداحافظي كرديم. صدامان زد: يادتان نرهها! هر سه سر تكان داديم. يعني "باشه". عرض خيابان را دويديم تا زودتر برسيم خانه و كمتر خيس شويم. هنوز باران ميآمد اما نمنم.
وقتي توي مدرسه تيزهوشان درس ميخواندم و با فرمولها ور ميرفتم و دائم شيمي ميخواندم و فيزيك و رياضي، احساس مي كردم به چيزهاي ديگري هم علاقه دارم. وقتي بحثهامان درباره فلان المپياد رفته و بهمان دانشگاه بود، احساس ميكردم به آدمها و جاهاي ديگري هم علاقه دارم. مثلا تلويزيون پليسي را نشان ميداد كه از رد خوني قاتلي را پيداميكند. قوه اينگونه كشف كردن را در خودم ميديدم. وقتي نقد فيلمي، نقد يك نقاشي، نقد طرحي گرافيكي را ميديدم لذت ميبردم. وقتي شعر ميخواندم و نكتههايي را كشف ميكردم خوشحال ميشدم. چند روز پيش براي اين احساسم اسمي پيداكردم: علاقه به نمادگرايي. آن موقعها اين علاقه را گذاشتم گوشه ذهنم و كاري بهش نداشتم.تا آن كه زندگيم عوض شد و درست افتادم توي مسيري كه سرتاسر نمادگراييست. كمكم آرزوهام برايم عملي شدند. پس نتيجهاي گرفتم كه انسانها بازميگردند به علايقشان حتي اگر فرسنگها فاصله داشته باشند با آن.
امروز طبق معمول، رفتم سالن براي فوتسال. فوتبال هم يكي از علايق من است. آخر بازي يكي آمد و گفت تيمي داريم در ليگ. بيا و بازي كن. از آن موقع به خودم ميگويم: آدمها به علايقشان برميگردند اما اين بار ميخواهم جلوي تقدير بايستم. ميخواهم بيازمايم كه واقعا علايق آدم عملي ميشوند يا نه.
اصوليون قاعدهاي دارند به اين بيان: «للمصيب اجران و للمخطيء اجر واحد» يعني مجتهدي كه اجتهاد اشتباه كند يك اجر ميبرد و آن كه نظر درست بدهد دو اجر. اين قاعده از حديث مستفاد نشده پس عقلي است و وقتي عقلي باشد عام است و محدود به پژوهش فقهي نيست. در نتيجه: كسي كه فكر كند و به نتيجهاي برسد اگر خطا باشد هم اجر ميبرد. كاري به اجر ندارم. همين كه عذابش نكنند كافي است! يعني ميتوانيم با خيال راحت بينديشيم و حتي اگر به نظرات غيرديني رسيديم خوشحال باشيم.
قرآن گفته: «بعضي گمان دارند كه كار نيك ميكنند اما آن دنيا پدرشان را درميآوريم.» به گمانم اين وسط يك چيزي حل نشده است.
خانهش را آتش زدند. بچههاش توي خانه مانده بودند و داشتند ميسوختند. پابرهنه روي آتش ميدويد دنبالشان. اشك ميريخت و زمزمه ميكرد: ما فرزندان ابراهيمايم. آتش بر ما اثر ندارد. آتش ميراث خاندان ماست.